X
تبلیغات
بیوگرافی
بهتر بشناسیم
 

آوا گاردنر

تولد:  آوا لاوینیا گاردنر  ۱۴ دسامبر ۱۹۲۲ کرولاینای شمالی

مرگ : ۲۵ ژانویه ۱۹۹۰ لندن انگلستان از ذات الریه

جوایز اسکار:

نامزد جایزه ی اسکار به خاطر موگامبو

آوا گاردنر فرزند خانواده ای بود که تنباکور می چیدند و در کلبه ای محقر به دور از تمام آن زرق و برق های هالیوودی زندگی می کردند او هرگز به فکرش خطور نمی کرد که بازیگر شود بزرگ ترین رویایش حداکثر شغل منشی گری در نیویورک بود .

شوهر خواهرش استودیو عکاسی در نیویورک داشت و عکسی از آوای هجده ساله را پشت ویترین گذاشته بود یکی از پادوهای کمپانی فیلم سازی چشم اش به عکس خورد و آن ر ا گرفته و به روسائش نشان داد.

وقتی رئیس استودیو تست بازیگری آواگاردنر را دید گفت :" بازی بلد نیست حرف زدن هم که نمی داند افتضاح است ."

برای همین سالها در فیلم ها نقشی دکوری داشت ولی سوت توقف و آدمکش ها قابلیت های او  را نشان داد.

او سفرها و مهمانی ها را ترجیح می داد در دهه ی ۱۹۶۰ نقش های پخته تری ر ا ایفا کرد و در هفت روز در ماه می و شب ایگوآنا مورد توجه قرار گرفت.

او وقتی به پول نیاز  داشت در فیلمی کار می کرد. با این حال طرفدارانش با علاقه به دیدن زلزله (۱۹۷۴ ) شتافتند فیلی که در آن آواگاردنر با اصرار بر اینکه خودش صحنه های مشکل اش را انجام دهد کارگردان فیلم را شگفت زده کرد.

ازدواج گاردنر و فرانک سیناترا یکی از سوژه های داغ مطبوعات در دهه ی ۱۹۵۰ بود ای دو رابطه ای جنجالی با یکدیگر داشتند و سرانجام از هم جدا شدند ولی وقتی سلامت گاردنر در اواخر دهه ی۱۹۸۰ به خطر افتاد سیناترا به کمک اش آمد و تمامی مخارج دوا و درمانش را پرداخت .

فیلم های مهم

آدمکش ها (۱۹۴۶)

قایق نمایش (۱۹۵۱)

موگامبو(۱۹۵۳)

کنتس ژابرهنه(۱۹۵۴)

شب ایگوآنا(۱۹۶۴)

 

+ نوشته شده در  4 Mar 2008ساعت 1:17 PM  توسط klaris  | 

 

راک هادسن

تولد: ری هارولد شرر جونیور ۱۷ نوامبر ۱۹۲۵ در ایلینوی مرگ : دوم اکتبر ۱۹۸۵ بورلی هیلز کالیفرنیا از ایدز

حوایز اسکار

نامزد جایزه ی اسکار به خاطر غول

راک هادسن برای میلیون ها تن از طر فداران و حتی برای خودش یک رویا بود چون او در واقع خود را ری فیتز جرالد می شناخت نامی که ناپدری اش وقتی او را به فرزندی قبول کرد رویش گذاشته بود .

اما در پس این تصویر مردانه آدم مشکل داری نهفته بود که رازی سربسته داشت که در صورت فاش شدن زندگی حرفه ای اش را نابود می کرد بازیگری رویایی بود که از زمان کار کردن به عنوان کنترلچی سینما در ایلینوی در سر می پروراند .

او پس از جنگ جهانی دوم به هالیوود مهاجرت کرد و دم دروازه  استودیوها پلاس بود و امیدی داشت که سرانجام کسی متوجه او بشود دیری نگذشت که این جوان قوی هیکل صاحب یک کارگزار یک اسم جدید و قراردادی در استودیوهای یونیور سال شد.

یونیورسال او را به کلاس های درس فرستاد و در یک سلسله نقش های کوتاه بازی اش داد وقتی آماده شد نقش مهمی را در فیلم معتبر - بازسازی وسوسه ی باشکوه(۱۹۵۴) - در اختیارش گذاشتند و همان فیلم بود که از وی یک ستاره ساخت.

با آن که کرم بازی در همان نوجوانی به جانش افتاده بود ولی در هیچ یک از نمایش های مدرسه ای نقشی به او ندادند علت اش این بود که نمی توانست دیالوگ های خود را حفظ کند در نخستین حضور سینمایی اش در اسکادران جنگی (۱۹۴۸) فقط یک خط دیالوگ داشت که گفتن آن هم ۳۸ تا برداشت برد.

موقع فیلمبرداری غول (۱۹۵۶) بین هادسن و الیزابت تیلور دوستی صمیمانه ای به وجود آمد تا آنجا که موقع مرگ هادسن تیلور بالای سرش بود.

فیلم های مهم

وسوسه ی باشکوه (۱۹۵۴)

برباد نوشته (۱۹۵۶)

غول(۱۹۵۶)

صحبت های بالینی(۱۹۵۹)

دومی ها (۱۹۶۶)

هنگامی که در سال ۱۹۸۵ با شکل و شمایلی تکیده و نحیف در برنامه ی تلویزیون بهترین دوستان دوریس دی شرکت کرد خیلی ها متوجه شدند که هادسن بیمار است .

+ نوشته شده در  4 Mar 2008ساعت 12:56 PM  توسط klaris  | 

برت لنکستر

تولد برتن استیون لنکستر ۲ نوامبر ۱۹۱۳ نیویورک مرگ ۲۰ اکتبر ۱۹۹۴ کالیفرنیا از سکته قلبی

جوایز اسکار

اسکار بهترین بازیگر مرد به خاطر المر گنتری

نامزد اسکار به خاطر از اینجا تا ابدیت - ژرنده باز آلکاتراز و آتلانتیک سیتی

برت لنکستر خودش می گفت خیلی از مردم فکر می کنند از آنهایم که ریش اش را به کمک یک مشعل جوشکاری می تراشد حال آن که آدمی اهل کتاب و خودخورم...

لنکستر یکی از فیزیکی ترین ستارگان هالیوود بود امتیازی که طی تمرین های ژیمناستیک اش در دوران نوجوانی و کار در یک سیرک کسب کرده بود ( تا قبل از نخستین سکته ی قلبی اش د ر سال ۱۹۸۰ او هر روز ورزش می کرد ) و خب توجهی که او به فیزیک اش داشت به بازی اش بر روی پرده نیز منتقل گردید .

در بسیاری از فیلم هایش لنکستر از مدی رتولید می خواست که میله های ژیمناستیکی د رگوشه ای برایش بر پا کنند تا وی بتواند به تمرین های روزانه اش بپردازد.

لنکستر در دهه ی ۱۹۶۰ و به شکرانه ی فیلم هایی چون پرنده باز آلکاتراز (۱۹۶۲) و المر گنتری (۱۹۶۰) یکی از مهمترین ستاره های پول آور هالیوودی محسوب می شد. ولی وقتی توجه خود را به نقش هایی پخته تر معطوف ساخت از هالیوود رفت و در شاهکار لوکینو ویسکونتی یوزپلنگ بازی کرد .

همکاران لنکستر در هالیوود اسم مستعار ساقدوش را رویش گذاشته بودند چون بسیاری از همبازی هایش نامزد اسکار شدند و خود او نادیده گرفته می شد.

برای ایفای نقش اصل آتلانتیک سیتی (۱۹۸۰) ابتدا رابرت میچم در نظر گرتفه شد ولی میچم جراحی پلاستیک کرده و صورت اش جوان به نظر می رسید و از این رو برت لنکستر به جایش انتخاب شد.

سکته قلبی اش در سال ۱۹۸۰ روند کارش را بسیار کندتر می کند ولی با این وجود بازی اش د رکمدی اسکاتلندی قهرمان محلی (۱۹۸۳) نیز بسیار مورد توجه قرار گرفت.

لنکستر با فیلم جدا ولی برابر و با هنرنمایی در نقش یک وکیل نژاد پرست در مقابل سیدنی پواتیه به زندگی حرفه ای خود پایان داد.

فیلم های مهم

از اینجا تا ابدیت (۱۹۵۳)

بوی خوش موفقیت (۱۹۵۷)

المر گنتری (۱۹۶۰)

پرنده باز آلکاتراز (۱۹۶۲)

یوزپلنگ ( ۱۹۶۳)

+ نوشته شده در  3 Mar 2008ساعت 12:20 PM  توسط klaris  | 

ناتالی وود

تولد : ناتالیا نیکولایونا زاخارنکو ۲۰جولای ۱۹۳۸ مرگ ۲۹ نوامبر ۱۹۸۱ جزایر سانتامونیکا بر اثر غرق شدن

جوایز اسکار

نامزد جوایز اسکار بهترین بازیگر زن به خاطر :

شورش بی دلیل . شکوه علفزار  و عشق با یک غریبه ی تمام عیار

پدر و مادر ناتالی وود از مهاجرهای روس بودند مادرش فکر می کرد که دخترش باید وارد عالم سینما شود و از این رو ناتالی در پنج سالگی نخستین نقش سینمایی اش را ایفا کر د و به زودی به یک بچه ستاره تبدیل شد .

در ۱۶ سالگی پس از ده سال تجربه کاری در صنعت سینما او به عده ای از بازیگران جوان از جمله جیمز دین پیوست که روش بازیگر متد را آموخته بودند و حالا می رفتند تا در شورش بی دلیل (۱۹۵۵) بازی کنند در سال ۱۹۶۱ جایگاه ستار گی او با داستان وست ساید و شکوه علفزار قرص و محکم تر شد .

او در دهه ی ۱۹۶۰ حیطه کارش را گسترش داد و در فیلم های کمدی بازی کرد یکی از معروف ترین فیلم هایش در آن دوره باب و کارول و تد و آلیس (۱۹۶۹) است .

در دهه ۱۹۷۰ بیشتر در فیلم های تلویزیونی ظاهر شد و با آن که زندگی حرفه ایش اندکی در سرازیری افتاده بود ولی همچنان طرفداران خودش را داشت .

در سال ۱۹۸۱ و در هنگام فیلمبرداری موج مغزی به اتفاق  رابرت واگتر و کریستوفر واگن در دل شب از عرشه کشتی به دریا سقوط کرد و در آب های یخ زده سواحل کاتالینا غرق شد.

فیلم های مهم :

شورش می دلیل (۱۹۵۵)

داستان وست ساید (۱۹۶۱)

شکوه علفز ار (۱۹۶۱)

عشق با یک غریبه ی تمام عیار (۱۹۶۳)

باب و کارول و تد و آلیس (۱۹۶۹)

 

+ نوشته شده در  3 Mar 2008ساعت 10:53 AM  توسط klaris  | 

 

گریس کلی   سیندرلای موناکو

تولد ۱۲ نوامبر ۱۳۲۹ فیلادلفیا پنسیلوانیا مرگ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ موناکو بر اثر تصادف رانندگی

همسر شاهزاده موناکو( ۱۹۵۶ تا وقت مرگ اش ۱۹۸۲)

فزندانش کارولین  آلبرت  و استفانی

برنده اسکار به خاطر دختر دهاتی

نامزد اسکار به خاطر موگامبو

دختر یک کارخانه دار  گریس کلی در ناز و نعمت پرورش یافت ولی از سوی دیگر در رگ هایش هرن نمایش جاری بود عمویش جورج کلی نمایشنامه نویس بود . گریس از همان نوجوانی می خواست بازیگر شود و به همین خاطر د رهجده سالگی به نیویورک رفت و آنجا مدتی در تئاتر و تلویزیون کار کرد . ولی این کافی نبود بنابراین به غرب رفت ..در سال ۱۹۵۱ نقش کوتاهی در ساعت چهاردهم ایفا کرد .

وقتی جان فورد دنبال بازگیر زنی می گشت که در مقابل کلارک گیبل و آوا گاردنر در فیلم آفریقایی اش موگامبو(۱۹۵۳) ظاهر شود می دانست که با انتخاب گریس کلی شخص مورد نظر را یافته کلی با همین فیلم ستاره و شد و قرارداد ۷ فیلم دیگر را بست .

آلفرد هیچکاک در گریس کلی همان شخصیت مطلوب اس را برای فیلم های پر معمای روانشناسانه اش یافته بود و از کلی به عنوان آتش فشانی پوشیده از برف یاد می کرد.

موقع تبلیغ فیلمی در جریان جشنواره کن گریس با شاهزاده موناکو آشنا شد او بلافاصله دریافت که مرد زندگی اش را پیدا کرده و بدین ترتیب حرفه ی سینمایی اش را رها کرد تا شاهزاده خانم موناکو شود.

گریس کلی همان زن ایده الی بود که پرنس موناکو به دنبال اش می  گشت.

فیلمهای مهم

ماجرای نیمروز(۱۹۵۲)

برای قتل "م" را بگیر (۱۹۵۴)

پنجره ی عقبی (۱۹۵۴)

دزدگیری (۱۹۵۵)

طبقه مرفه (۱۹۵۶)

او در سال ۱۹۸۲ در هنگام رانندگی تصادف کرد و بر اثر ضربه ی مغزی در گذشت خاطره ی او به شکرانه ی چند فیلمی که بازی کرده و بنیاد شاهزاده خانم گریس که به هنرمند های نیازمند یاری می رساند زنده نگه داشته شده است.

+ نوشته شده در  3 Mar 2008ساعت 10:19 AM  توسط klaris  | 

 

اولیویا دو هاویلند

تولد اول جولای ۱۹۱۶ توکیو ژاپن

برخی خود را به در و دیوار می زنند تا وارد عالم سینما شوند او تمایلی در این زمینه نداشت و برخلاف انتظار ستاره شد و این دوگانگی در تمامی طول زندگی حرفه ای اش نیز به چشم می خورد .

دو هاویلند یکی از معدود بازیگرانی بود که در برباد رفته به جای نقش اسکارلت اوهار رویای ایفای نقش ملانی را در سر می پروراند ولی حتی با وجود شهرت و محبوبیت شگفت آور آن فیلم دوهاویلند کماکان از سوی کمپانی وارنز در نقش هایی پیش پا افتاده مورد استفاده قرار می گرفت او پس از مبارزه ای طولانی سرانجام موفق شده خود را از شر قراردادش با وارنر خلاص نماید و خودش به طور مستقل به کارش ادامه دهد .

  

در اوایل دهه ی ۱۹۵۰ دوهاویلند نظر خود را متوجه خانه و خانواده کرد ازدواج اش با سردبیر پاری ماچ باعث شد بچه هایش را در فرانسه و به دور از هالیوود بزرگ کند.

خواهر دوهاویلند جون فونتین نیز ستاره ی شناخته شده ای بود ولی رابطه ی خواهری شان به خاطر چشم و هم چشمی لطمه دید و رقابت شان در مراسم اسکار سال ۱۹۴۶ بر همگان فاش شد طی این مراسم بود که دوهاویلند حاضر نشد با خواهرش که دست اش را دراز کرده بود دست بدهد.

یکی از بزرگترین اشتباهات حرفه ای دوهاویلند این بود که نقش بلانش دوبوا را در اتوبوسی به نام هوس (۱۹۵۱) رد کرد . او گفته بود که یک خانم آن حرف ها و آن اعمال ر ا روی پرده نمی زند و انجام نمی دهد.

 

فیلم های مهم

ماجرای رابین هود (۱۹۳۸)

بربادرفته (۱۹۳۹)

چاه مار (۱۹۴۸)

وارثه (۱۹۴۹)

جوایز اسکار

برنده اسکار بهترین بازیگر زن به خاطر  فیلم وارثه

نامزد اسکار به خاطر فیلم چاه مار

نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش دوم زن فیلم برباد رفته

 

 

+ نوشته شده در  3 Mar 2008ساعت 9:49 AM  توسط klaris  | 

 

 از فیلم برباد رفته چه می دانیم ؟؟؟؟

بربادرفته (در انگلیسی: Gone With The Wind)

کارگردان: ویکتور فلمینگ

تهیه کننده: دیوید اوسلزنیک

هنرپیشگان: کلارک گیبل (به نقش رت باتلر)- ویویان لی (به نقش اسکارلت اوهارا)- لسلی هوارد (به نقش اشلی ویلکز) – الیویا دو هاویلند (به نقش ملانی همیلتون) – هتی مکدانیل (به نقش مامی) و ......

 

 

مدت نمایش: ۲۳۸ دقیقه

محصول:آمریکا (کمپانی مترو گلدوین مایر)

سال ساخت : ۱۹۳۹

 داستان

اسکارلت بزرگ‌ترین دختر جرالد اوهارا صاحب مزرعه پنبه تارا تنها به یک چیز می‌اندیشد : ازدواج با اشلی ویلکز پسر مالک مزرعه مجاور.در یک میهمانی در خانه ویلکزاسکارلت به اشلی اظهار علاقه می‌کند ولی اشلی عنوان می‌کند که با ملانی دختر داییش می‌خواهد ازدواج کند . رت باتلر ماجراجوی خوش قیافه‌ای که شاهد صحبتها بوده‌است اسکارلت را نصیحت می‌کند .جنگ شمال و جنوب آمریکاآغاز می‌شود و اسکارلت با چارلز برادر ملانی ازدواج می‌کندولی چارلز در اردوی آموزشی در می‌گذرد.اسکارلت به آتلانتا پیش ملانی می‌رود و در آنجا دوباره با رت باتلر که حالا دلال ارتش است و پول کلانی به جیب می‌زند روبرو می‌شود .وقتی آتلانتامورد حمله نیروهای شمالی قرار می‌گیردرت به اسکارلت و ملانی کمک می‌کند که ازشهربگریزند و آنگاه به جنوبی‌ها می‌پیوندد .وقتی اسکارلت به تارا می‌رسد مادرش مرده وپدرش دچار جنون شده‌است و مسئولیت نگهداری از مزرعه بعهده اسکارلت می‌افتد .اشلی ازجنگ بر می‌گردد و در کنار اسکارلت زندگی می‌کند. شمالی‌ها برای مزرعه مالیات سنگینی وضع می‌کنند و اسکارلت برای نگهداری مزرعه با فرانک کندی نامزد خواهرش ازدواج می‌کند .پس از مرگ فرانک اسکارلت اداره کارخانه چوب بری اورا بعهده می‌گیرد . سرانجام اسکارلت با رت باتلر ازدواج می‌کند ولی توجه مداوم او به اشلی ازدواجشان را به جدائی می‌کشاند . پس ازمرگ دختر خردسالشان رت برای همیشه اسکارلت را ترک می‌کند و اسکارلت که بالاخره دریافته‌است اشلی هیچگاه او رادوست نداشته و علاقه او به اشلی بیشتر یک رویای کودکانه بوده‌است به مزرعه پنبه تارا باز می‌گردد تا به زمین نزدیک باشد و از آن نیروی حیات بگیرد .

جوایز اسکار

  1. بهترین فیلم
  2. بهترین کارگردان
  3. بهترین هنرپیشه نقش اول زن (ویویان لی)
  4. بهترین نقش زن دوم (هتی مکدانیل)
  5. بهترین فیلمنامه اقتباسی (سیدنی هوارد)
  6. بهترین فیلمبرداری رنگی (ارنست هالر و ری رناهان)
  7. بهترین تدوین (هال کرن و جیمز نیوکام)
  8. بهترین طراحی صحنه (لایل ویلر)
  9. جایزه موفقیت تکنیکی به دان ماس گریو برای پیشقدم شدن در بکاربردن هماهنگ بین ابزار و ادوات در ساخت
  10. جایزه افتخاری به ویلیام کامرون منزایس برای موفقیت برجسته در بکار بردن رنگ برای بالا بردن حالت دراماتیک در ساخت


 کاندیدای جوایز اسکار

  1. بهترین هنرپیشه نقش اول مرد (کلارک گیبل)
  2. بهترین هنرپیشه نقش دومزن (الیویا دو هاویلند)
  3. بهترین موسیقی متن (ماکس استاینر)
  4. بهترین ضبط صدا: استودیو صدا ساموئل گلدوین "توماس تیمولتون کارگردان صدا
  5. بهترین جلوه‌های ویژه (جک کوزگرو/فرد آلبین و آرتور جونزجزو ده فیلم برترسال ۱۹۳۹ نیویورک تایمز


 افتخارات دیگر

  • برنده جایزه منتقدان نیویورک برای بهترین بازیگر زن نقش اول ویویان لی.
  • بربادرفته مقام چهارم بهترین فیلم دوران را از انستیتوفیلم آمریکا دریافت کرده‌است.
  • همچنین مقام هشتم برترین فیلم جهان را از Entertainment Weekly دریافت کرده‌است
  • بربادرفته برای نخستین بار دردسامبر ۱۹۳۹ به نمایش در آمد و از آن تاریخ تا چند دهه عنوان پرفروشترین فیلم تاریخ سینما را داشت. رمان مارگارت میچل با شخصیت پردازی دقیق و ارائه مجموعه جالب توجهی از شخصیتهای مختلف و یک دیدگاه تاریخی گسترده سهم بزرگی در موفقیت فیلم داشته‌است. برای انتخاب بازیگران نقشهای اول فیلم کوششها و برنامه ریزیها و حتی توطئه‌های زیادی صورت گرفت.

کلارک گیبل یکی از بهترین نقش آفرینی‌های زندگیش را ارائه می‌دهد . گیبل این نقش را با تردید و اکراه و بیشتر به این خاطر پذیرفت که مترو گلدوین مایر که گیبل تحت قرارداد آن بود او را برای شرکت دراین فیلم (و البته در برابر دریافت دستمزد ) در اختیار دیوید سلزنیک قرار داد .

یکی ازکاندیدا‌های نقش رت باتلر گری کوپر بود.

برای ایفای نقش اسکارلت اوهارا ۱۴۰۰نفر مصاحبه شدند از جمله بت دیویس- نورماشیرر- جون کرافورد – میریام هاپکینز – لورتا یانگ – آن شریدان –کارل لومبارد – کلودت کولبرت – کاترین هیپبورن و .... که سرانجام ویویان لی بازیگر انگلیسی در شرایطی انتخاب شد که فیلمبرداری برخی از صحنه‌های فیلم شروع شده بود.


ویویان لی در آن زمان ۲۵ سال داشت. فیلمبرداری با کارگردانی جورج کیو کرکه به‌عنوان کارگردانی که در هدایت بازیگران زن و پروراندن شخصیت زنان در سینما شهرت داشت شروع شد .وقتی گیبل احساس کرد که کیوکر بیش از اندازه به هنرپیشگان زن فیلم ویویان لی و دوهاویلند میدان می‌دهد مسئله را با سلزنیک در میان گذارد و سلزنیک هم کیوکر را اخراج کرد و با مشورت گیبل فلمینگ انتخاب شد . لی و دوهاویلند طبعا از این تعویض نا خشنود بودندو حتی پس از اخراج کیوکر پیوسته بطور پنهانی با او ملاقات می‌کردند و درباره صحنه‌های آینده فیلم و نحوه اجرای نقش خودشان مشورت می‌کردند.

 

فیلم۴ کارگردان داشت اول کیوکر سپس فلمینگ و زمانیکه درانتها فیلم فلمینگ از کار زیاد خسته و عصبی شده بود مقدار کمیاز فیلم را سام وود و ویلیام کامرون منزایس کارگردانی کردند. سلزنیک یکماه پس از انتشار کتاب مبلغ ۵۰۰۰۰ دلار که بالاترین مبلغ پرداختی آنزمان بابت حق برداشت از رمان بود به مارگارت میچل پرداخت کرد . برای نوشتن فیلمنامه از نویسندگان زیادی کمک گرفت و از جمله اسکات فیتز جرالد که دو هفته روی فیلمنامه کار کرد ولی نهایتااز سیدنی هووارد در عناوین فیلم به عنوان نویسنده فیلمنامه یاد شده‌است.

فروش فیلم تا پایان دسامبر ۱۹۹۰ فقطدر آمریکا و کانادا مبلغ ۷۹۳۷۵۰۷۷ دلار بوده‌است.

ویویان لی ۱۲۵ روز برای فیلم کار کرد و ۲۵۰۰۰ دلار گرفت و کلارک گیبل ۷۱ روز کار کرد و ۱۲۰۰۰۰ دلار گرفت . مارگارت میچل کتاب را در دو سال از ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۹ نوشت.

هتی مک دانیل اولین هنرپیشه سیاهپوست بود که کاندید و برنده جایزه اسکار شد.

سیدنی هوارد فیلمنامه نویس فیلم درزمان فیلمبرداری فیلم در طی حادثه‌ای در گذشت و در اصل جایزه اسکار او بعد از مرگش به او تعلق گرفت. بربادرفته طولانی ترین فیلمی است (حدود ۴ ساعت ) که برنده جایزه بهترین فیلم اسکار شده‌است.


این فیلم از نخستین آثار تمام رنگی سینماست در زمینه داستانگویی / بازیگری و چیدن صحنه‌های باشکوه مثال زدنی است


+ نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 3:20 PM  توسط klaris  | 

کاترین هیپبورن

 متولد 12 می 1907 ( هاتفورد – آمریکا) فوت  29 ژوئن 2003 ( الدسی بروک _ آمریکا )




پدر کاترین یک پزشک بود و مادرش طرفدار حقوق زنان . هر دو بسیار او را تشویق میکردند تا همیشه نظر خود را بیان کند . او ارتباط بسیار نزدیکی با برادرش تام داشت ولی در سن 14 سالگی با مرگ برادرش در هم شکست کاترین تا چند سال روز تولد برادرش ( 8 نوابر ) را تولد خودش حساب میکرد .اون نسبت به دخترهای هم سن و سالش خجالتی تر بود و به جای اینکه به مدرسه برود در خانه درس یاد میگرفت سپس او به کالج برایان هاور رفت ودر آنجا تصمیم گرفت که بازیگر شود .بعد از فارغ التحصیلی او نقش های کوچکی در برادوی بازی کرد . او در طول 2 سال 5 فیلم باز یکرد و برای فیلم صبح افتخار اولین اسکار را دریافت کرد .



کاترین معمولا لباسهای ساده و گشاد میپوشید و آرایش نمیکرد و هیچ وقت در حین مصاحبه و عکس گرفتن ژست نمی گرفت . ولی این کارها تعجب تماشا گران را بر انگیخت و در سال 1934 تماشاگران برای فیلمه دریاچه انتقاد های زیادی از او کردند .



در 1991 زندگی خود را با نام "من " نوشت . آخرین فیلمه او پیوند عشق در سال 1994 بود که با وارن بیتی بازی کرد . و سرانجام در سن 96 سالگی در آپارتمان خود در گذشت .


کاترین هیچگاه فیلم حدس بزن چه ککسی برای شام میاید را ندید چون آخرین فیلم اسپنسر تریسی بود
یکی از کاندیداهای بازی در نقش اسکارلت در فیلم بر باد رفته است
اسمه مادرش نیز کاترین بود
پدر بزرگ عمو وبرادر بزرگش هر سه خودکشی کردند
9 فیلم با اسپنسر تریسی کار کرد که اولین آن زن سال در سال 1942 بود
موهایش به طور طبیعی به رنگ قرمز بود
کاترین در گلف و شنا و تنیس نیز شناخته شده است همچنین همیشه دوش آب سرد میگرفت
بزرگترین ترس او ترس از آتش بود که همیشه از این مورد عذاب میکشید 



  فیلم:


لایحه طلاق (1932) زنان کوچک ( 1933) آۀیس آدامز ( 1935) تعطیلات ( 1938) فیلادلفیا ( 1940) دریای چمن ( 1946) ملکه آفریقا (1951) تعادل ظریف ( 1973)

جوایز :

1934 : دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی برای فیلم افتخار

1936 : نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی برای آلیس آدامز

1941 : نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی برای فیلادلفیا

1943 : نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی برای فیلم زن سال

1953 : : نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی برای فیلم ملکه آفریقایی

1968 : دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی برای فیلم حدس بزن چه کسی برای شام میاید

+ نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 12:45 PM  توسط klaris  | 

 
 
جان وین
 
 
 
 
 
 جان وين، با نزديک به پنجاه سال فعاليت مستمر در هاليوود و حدود 146 فيلم در مقام بازيگر، و دو فيلم در مقام بازيگر/کارگردان و تهيه کننده، به نوعی رکورد دار اين صنعت به حساب ميآمد.
 
 
جان وين در انواع و اقسام نقش ها ظاهر شد. هر چند بيشترين اعتبار او بدليل بازی در نقش قهرمان های غرب وحشی و افسران ارتش بوده، اما در نقش های کمدی و دراما هم تجربه های قابل تاملی داشته است.
 
 
جان وين به صورت نمادی از آمريکا در آمد. او بعنوان سيزدهمين هنرپيشه تمام دوران شناخته شده است. در آخرين هفته های عمرش، "دوک" (لقب جان وين که بعد از سگ مورد علاقه اش به او داده شده بود)، مدال طلای افتخار کنگره آمريکا را بخاطر عمری فعاليت در راه اعتلای نام آمريکا دريافت کرد. روی اين مدال نوشته شده است : "جان وين، آمريکايی"...جان وين در زمان خود چندين و چند بار با بهترين و شناخته شده ترين کارگردان های عصر، مانند هاوارد هاکس و جان فورد کار کرده بود. چند تا از بهترين فيلم های جان وين عباتند از "رود سرخ (هاوارد هاکس)"، "جويندگان (جان فورد)"، "ريو لوبو"، "دزدان قطار"، "مک کويين"، "کلاه سبز ها"،" ريو براوو"، "دليجان آتش" و "آخرين تير انداز". "آخرين تير انداز" که آخرين فيلم "دوک" هم بود، روايت يکی از آخرين هفت تير کشان غرب وحشی بود، که با سرطان، مانند خود "جان وين"، دست و پنجه نرم ميکند.

جان وين، دو بار با سرطان دست و پنجه نرم کرد. اواسط دهه شصت، سرطان ريه در ريه چپ او کشف شد که منجر به جراحی و برداشتن ريه او شد. در اواخر دهه هفتاد، سرطان اينبار معده او را هدف قرار داد. جان وين اين بار تسليم شد، و در جون 1979 در گذشت.
 
 
يکی از مشهورترين "گفته های" جان وين در فيلم "آخرين تير انداز" و در نقش "جان بوکس" بود. او گفت
 
"I won't be wronged; I won't be insulted and I won't be laid a hand on, I don't do these things to other people and I require the same from them."
+ نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 12:9 PM  توسط klaris  | 

 

جیمز استوارت

جیمز میتلند "جیمی" استوارت (۲۰ می‌‌۱۹۰۸ - ۲ ژوئیه ۱۹۹۷) بازیگر آمریکایی صاحب جایزه اسکار در ایندیانا به دنیا آمد.

جیمز استوارت در 92 فیلم به ایفای نقش پرداخته است و از شهرت بی نظیری در دوران طلایی هالیوود برخوردار بود. 

 این هنر پیشه لاغر اندام و کم حرف که در بسیاری از فیلم های به یادماندنی آلفرد هیچکاک خالق آثار دلهره آور سینما نقش اصلی را ایفا کرده بود نخستین ایفای نقش را در سال 1934 و در فیلم " زحمت هنر " انجام داده بود. استوارت نخستین بار به خاطر بازی در فیلم " داستان فیلادلفیا " جایزه اسکار گرفت و بعدها نیز چهار بار نامزد دریافت جایزه اسکار شد اما از رقیبان خود پیشی نگرفت. او در فیلمهای معروفی چون " مردی که لیبرتی والانس را کشت " و " پرواز فوتیکس " شرکت کرد ، اما فیلم های " پنجره رو به حیاط " و " سرگیجه " از آلفرد هیچکاک بودند که جیمز استوارت را به شهرتی جهانی رساندند.

وی در چند سال آخر عمرش همواره با ضعف بدنی و بیماری دست به گریبان بود.

 استوارت گذشته از اسکار چندین جایزا فرهنگی نیز دریافت کرده است شاید بتوان گفت او یکی از آخرین بازماندگان غول های سینما بود و در هر فیلمی که بازی می کرد مردم برای دیدنش هجوم می بردند. آخرین نقشی که جیمز استوارت در آن به ایفای نقش پرداخت به سال 1991 و در فیلم " تعقیب آمریکایی " برمی گردد. جیمز استوارت در ژوئنه 1997 در سن 89 سالگی در بورلی هیلز در گذشت.

 فیلم شناسی

رزماری (1935) ، نیوی بلو وگلد (1937) ، نمی توانی آن را با خودت ببری (1938) ، آقای اسمیت به واشنگتن می رود (1939) ، داستان فیلادلیفا (1940) ، زندگی شگفت انگیزی است (1946) ، طناب (1948) ، خم رودخانه (1952) ، پنجره عقبی (1954) ، مردی در لارمی (1955) ، مردی که زیاد می دانست (1955) ، سرگیجه (1957) ، تشریح یک قتل (1959) ، مردی که لیبرتی والانس را کشت (1962) ، چگون غرب تسخیر شد (1962) ، پاییز قبیله شاین (1964) ، تیر انداز (1971) ، فرودگاه 77 (1977) ، خواب ابدی (1978) .

 

 

+ نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 11:41 AM  توسط klaris  | 

آلن دلون

آلن دلون (زاده هشتم نوامبر سال ۱۹۳۵) در دهکده‌ای به نام "شوئه" در حوالی پاریس به دنیا آمد. نام پدرش "فایبان" و مادرش "ادیت" بود. زمانی که آلن ۴ سال بیشتر نداشت پدر و مادرش از هم جدا شدند و به ناچار سرپرستی اش به خانواده‌ای دیگر واگذار شد. او در خانه‌ای رشد کرد که روبه روی یک زندان بود و آلن با بچه‌های نگهبان زندان هم‌بازی بود. پس از چند سال پدر و مادر خوانده‌اش بر اثر حادثه‌ای کشته شدند و وی دوباره تحت سرپرستی مادرش که با یک قصاب محلی ازدواج کرده بود قرار گرفت. او در دوران کودکی به دوچرخه سواری، فوتبال و رفتن به سینما علاقه وافری داشت. او دوران تحصیلی خود را در مدارس کاتولیک گذراند و از آنجا که پسر شلوغی بود چندین بار از مدرسه اخراج شد و در ۱۵ سالگی به کلی درس و تحصیل را ترک کرد پس به ناچار ناپدری‌اش او را به مغازه قصابی برد تا این حرفه را به او بیاموزد اما آلن هیچ علاقه‌ای به این حرفه نداشت و در سن ۱۷ سالگی خانه را ترک کرده و به ارتش پیوست.

وی در ارتش در یگان تفنگداران دریایی به عنوان چترباز به خدمت ادامه داد و در سال ۱۹۵۴ در جنگ هند و چین حضور داشت. او دوران خدمت خود را در ارتش با اشتیاق ادامه داد. او در مورد خاطراتش در آن زمان می‌گوید: «در آنجا دوستانی پیدا کردم، کسانی که با آنها حرف می‌زدم و به حرف‌هایم گوش می‌دادند».

آلن در ۱۹۵۶ از خدمت ترخیص شد و به عنوان باربر و سپس نیز به عنوان پیش‌خدمت در کافه‌های مختلف پاریس به کار پرداخت. او درآمد ثابتی نداشت و مستقل از خانواده‌اش زندگی می‌کرد. طی همین مدت با بسیاری از بازیگران که در کافه‌های محل کارش رفت و آمد داشتند آشنا شد. یکی از بازیگران ژان کلود بریالی بود. آنهایی که درباره زندگی او تحقیق کردند می‌گویند که او با دنیای زیر زمینی جنایتکاران در ارتباط بوده و مدتی هم با آنها زندگی می‌کرد. این دو دوست در سال ۱۹۵۷ تصمیم گرفتند با هم به جشنوارهٔ فیلم کن بروند. این تصمیم زندگی آلن را برای همیشه تغییر داد. آلن که یک آدم معمولی بود و هیچ گونه تجربه بازیگری نداشت و آن شب هم با یک دست لباس کرایه‌ای به جشنواره رفته بود اما پس از بازگشت از جشنواره به یک فوق‌ستاره تبدیل شده بود. چهره فوق العاده جذاب او در آن مجلس کاملاً سر آمد همگان بود در آنجا بود که کارگردانان مختلف به سراغ او آمدند و او بیشتر در نقش دزد و یا آدمکش اجیر شده بازی می‌کرد.

در دهه ۱۹۷۰ علاوه بر بازی در فیلم، دومین کمپانی تولید فیلم خود را تأسیس کرد و به جمع آوری ثروت پرداخت. وی دیگر یکی از ثروتمندان جهان بود و فیلم‌هایی که او تهیه می‌کرد با آرم AD بودند. او سپس یک شرکت هواپیمایی تأسیس کرد و بخشی از ثروت خود را در زمینه مورد علاقه اش یعنی جمع آوری آثار هنری و پرورش اسب‌های مسابقه سرمایه گذاری کرد. گنجینه شخصی او کم‌نظیر است و صاحب عتیقه‌هایی است که بسیاری از آن‌ها در موزه‌ها به نمایش گذاشته شده است. او در دههٔ ۱۹۸۰ به سوئیس نقل مکان کرد و گفت که زندگی در حکومت سوسیالستی فرانسه را دوست ندارد.

زندگی خصوصی آلن دلون

اولین نامزد او «رومی اشنایدر» بازیگر معروف بود که قبل از آنکه کارشان به ازدواج کشیده شود از هم جدا شدند. «آلن دلون» سپس در سال ۱۹۶۴ با «ناتالی کانوواس»ازدواج کرد و از او صاحب یک پسر به نام «آنتونی» شد. در سال ۱۹۶۹ این دو از هم جدا شدند. اما یک حاثه مهم در زندگی آلن در سال ۱۹۶۸ به وقوع پیوست. در این سال جسد «استفن مارکوویچ» در گاراژ خانهٔ وی پیدا شد. شایعات حاکی از آن بود که آلن دلون وی را به دلیل علاقه به «ناتالی» کشته. به هر حال هیچ گاه زاویه تاریک آن قتل روشن نشد و آلن هم تبرئه شد. آنتونی در حال حاضر بازیگر سینماست اما هنوز نتوانسته مانند پدرش معروف شود. البته او تا حدی شبیه پدرش است اما مانند او جذابیت ندارد. خود دلون هم می‌گوید: «پسرم با من متفاوت است».

آلن دلون در سال ۱۹۹۰ در سن ۵۶ سالگی با «رزالی وان بیرمن» که یک مدل آلمانی بود ازدواج کرد و از او صاحب دختری به نام «آنوشکا» و پسری به نام «فابیانی» شد. آلن در سال ۱۹۹۸ در فیلم «نیمه شانس» در کنار «ژان پل بلوموندو» بازی کرد و سپس اعلام بازنشستگی کرد و گفت : «من در اکثر فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام یا دزد بوده‌ام یا پلیس، اما جالب این است که فرقی نمی‌کرده است که چه کاره بوده‌ام، در همهٔ فیلم‌ها تنها بوده‌ام. نمی‌دانم اما فکر می‌کنم کارگردان‌ها و حتی تماشاگران همیشه دوست دارند مرا تنها ببینند».

+ نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 10:28 AM  توسط klaris  | 

آنتونی کوئین

آنتونی کوئین (۲۱ آوریل ۱۹۱۵ - ۳ ژوئن ۲۰۰۱) بازیگر، نویسنده و نقاش مکزیکی آمریکایی تبار بوده است. او یکی از بازیگران هالیوود بوده است.

وی با نام آنتونیو رودولفو اوکزاکا کوئین در مکزیک به دنیا آمد و پدر وی ایرلندی و مادرش مکزیکی بوده است. او در یکی از مناطق نزدیک لوس آنجلس بزرگ شده بود و مدرسه در زودتر از وقت موعود ترک کرد، اما قبل از اینکه هنرپیشه شود، بوکسر و نقاش بود.

 فیلم‌شناسی

 
  • استاد مرده
  • انتقام
  • باراباس
  • توپ‌های سن سباستین
  • جاده
  • راه رفتن روی ابرها
  • عمر مختار
  • عیسی ناصری ۱
  • عیسی ناصری ۲
  • گوژپشت نتردام
  • لورنس عربستان
  • انتقام آنجلو
  • محمد رسول الله
  • اسب کهر را بنگر
  • زوربای یونانی
  • قرارداد مارسی
  • آخرین قطار گان هیل
  • + نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 9:15 AM  توسط klaris  | 

    رابرت ردفورد

    جونیور چارلز رابرت ردفورد (زاده ۸ اوت ۱۹۳۶) بازیگر صاحب جایزه اسکار و کارگردان و تهیه کننده و بازرگان امریکایی است که در سانتامونیکای کالیفرنیا (در امریکا) به دنیا آمد. او او از مدرسهٔ ون‌نویز در لس آنجلس فارغ‌التحصیل شد و از آنجا با بورس بیس‌بال وارد دانشگاه کلورادو شد که در آنجا بر اثر نوشیدن بیش از حد نوشیدنی‌های الکلی بعد از مرگ مادرش در سن ۱۸ سالگی بورس خود را از دست داد. بعد از آن وارد نقاشی شد و همچنین در کلاس‌های نمایش و طراحی آکادمی امریکایی هنرهای نمایشی در نیویورک شرکت یافت.

    ردفورد در سال ۱۹۵۸ با لولا ون‌واگنن ازدواج کرد که در سال ۱۹۸۵ با داشتن ۴ فرزند از همدیگر جدا شدند. (یکی از آنها قبل از طلاقشان در گذشت) نام فرزندان ردفورد عبارت‌اند از: شاونا، امی (بازیگر) و جیمز (فیلم‌نامه‌نویس)

    ردفورد اولین فیلم خود را به نام مردم عادی در سال ۱۹۸۰ کارگردانی کرد که به خاطر آن اسکار کارگردانی را دریافت کرد. ردفورد همانند وارن بیتی، کلینت ایستوود، مل گیبسن، ریچارد آتنبورو و کوین کاستنر از معدود دریافت‌کنندگان جایزه اسکار است که بیشتر به بازیگری مشهور است.

    او موسس جشنوارهٔ فیلم ساندنس است که فلسفهٔ وجودی‌اش حمایت از فیلم‌های مستقل و بازار فروش آنها است.

     فیلم‌شناسی

    از فیلم‌های معروف او عبارت‌اند از:

    + نوشته شده در  1 Mar 2008ساعت 11:47 AM  توسط klaris  | 

     

     همفری بوگارت

    تاریخ تولد: 23 ژانویه 1899
    محل تولد: نیویورک
    تاریخ فوت: 1957
    سن در زمان فوت: 58 سال
    شغل : بازیگر

    همفری دی فارست بوگارت متولد نیویورک , بعد از پایان جنگ جهانی اول به نیروی دریایی آمریکا پیوست و بعد از جنگ به کار در مشاغل پشت صحنه پرداخت.در تئاتر نقشهایی را ایفا کرد . آنگاه به سینما راه یافت و در فیلمهای حادثه ای نقشهایی را ایفا کرد .
    فیلمهایی مثل : یک شیطان با زنان ( 1930) اثر اروینگ کامینگر , زنان تمام ملل ( 1931) اثر رائول والش .
    بوگارت در 1939 به ایفای نقش در قالب گنگسترها پرداخت که می توان به " فرشتگان آلوده صورت "

    (1938) اثر مایکل کورتیز و " دهه بیست پر جنب و جوش " ساخته رالول والش اشاره کرد .
    که این نقشها به بوگارت شکل و شمایلی نمادین در عالم سینما داد .

    بوگارت پس از ایفای نقش در ژانرها ملودرام و حادثه ای و جنایی , با بازی در فیلمهای " های سی یرا "

    ( 1941 اثر والش ) و " شاهین مالت " ( 1941 ساخته جان هیوستون ) با تواناییهای خود پرده سینماها را تسخیر کرد .
    آنچنان که در شاهین مالت تجسم بخش انسان مدرن شد .
    بوگارت با شروع جنگ دوم جهانی ایفاگر نقش آدمهایی شد که با انزوای خود ضامن ازادی دیگران می شود .


    مثل فیلمهای " در تمام طول شب " ساخته شده به سال 1943 و " کازابلانکا " اثر به یاد ماندنی مایکل کورتیز که در سال 1943 ساخته شد و همین طور " داشتن و نداشتن " ساخته هوارد هاکز در سال 1943
    وجود بوگی در این فیلمها به مثابه انسانی با اصول اخلاقی و هاله ای رومانتیک و توام با شک و بدبینی و بی طرفی دیده می شد .


    بوگارت با بازی در فیلمهای خواب بزرگ ( 1946 ساخته هاکز ) –کی لارگو و گنجهای سیه را مادره( 1948 اثر جان هیوستون ) به گونه متفاوت تری با نقشهای خود برخورد می کند که توام با تصاویری هنرمندانه و بکر و غنا یافته از خویشتن خود است .
    و در فیلمهای : توکیو جو ( 1949 اثر استیوارت هایسلر ) – شیروکو ( 1951 ساخته کرتیس برنهارت ) – به هر دری بزن ( 1949 اثر نیکلاس ری ) – و مجری قانون ( 1951 ساخته بریتاین وینداست ) شخصیت درونی خود را با نوعی اخلاق درونی ارائه می دهد .


    بوگارت در فیلمهای دهه 50 مثل : در مکانی خلوت ( 1950 اثر نیکلاس ری ) – ملکه افریقا ( 1952 ساخته هیوستن ) – شورش در کشتی کین ( 1954 اثر ادوارد دیمیتریک ) و سابرینا ( 1954اثر بیلی وایلدر) شخصیتهای متنوعی را ارائه می دهد . شخصیتهایی ارام که هم در تضاد با نقشهای قبلی اوست و هم خاستگاه منطقی او برای جاودانه شدن در سینما .

    بوگارت شاهین سینماست و به طرز زنده و فعالی , سایه بالهای گشوده اش در عالم سینما هنوز هم یاد آور حیران کردن تماشاچی نسبت به خود است و تا سینما هست به او خیره می مانند و با او سینما را جذاب و دوست داشتنی می یابند .


    فیلم نگاری :

    برادوی این گونه است ( 1930) – یک شیطان با زنان ( 1930) – زنان تمام ملل ( 1931) - جنگل اسفالت ( 1936) – بن بست ( 1937) – فرشتگان آلوده صورت ( 1938) – دهه 20 پرجنب و جوش ( 1939) – شاهین مالت ( 1941 ) – در تمام طول شب ( 1943) – کازابلانکا (1943) – داشتن و نداشتن ( 1943) – خواب بزرگ ( 1946) –گذرگاه تاریک ( 1947) – کی لارگو ( 1948) – گنجهای سیه را مادره ( 1948) – به هر دری بزن ( 1949) – توکیو جو ( 1949) – در مکانی خلوت ( 1950) –شیروکو ( 1951) – سابرینا ( 1954) – کنتس پابرهنه ( 1954)

    بوگارت ، تقریبا مثل " مریلین مونرو" و " جیمز دین" حالت تقدس پیدا کرده . شخصیت سینمایی او آدمی بود خشن ، محکم و باصلابت . از آن قبیل آدم هایی که وقتی اوضاع خراب است ، پیدایشان می شود ، ولی در اوضاع و احوال مساعد هم آماده اند که کارها را شرافتمندانه سر و صورت بدهند . با این خصوصیات طبعا وی طبیعی ترین انتخاب برای نقش فیلیپ مارلو در " خواب بزرگ" و نقش سام اسپید در " شاهین مالت" بود . نقش او در " کازابلانکا" یعنی" ریک" نیز همین شخصیت را نشان می داد: آدمی سخت و خشن ، بدبین و عمل گرا .


    تیپ بوگارت مطلوب و محبوب اغلب اشخاصی است که به طور حرفه ای یا آماتور نقش اشخاصی مشهور را بازی می کنند ، با آن بارانی معروف نسبتا کهنه و سیگاری لای دندان .
    بوگارت چهار بار ازدواج کرد و ازاین میان ازدواج آخری با " لورن باکال"((Lauren Bacall که با او " داشتن و نداشتن" ، " خواب بزرگ" و " کی لارگو" را بازی کرد ، از همه خوش عاقبت تر بود . این دوران خوش مشترک با باکال مقارن بود با موفقیت های دیگر سینمایی او از جمله بردن اسکار به خاطر بازی در " قایق آفریکن کوئین" .


    اما سرطان در 1957 رشته عمر او را کوتاه کرد که شاید سیگار و مشروب در آن نقش موثری داشته باشد .

    + نوشته شده در  1 Mar 2008ساعت 10:46 AM  توسط klaris  | 

     
     
     اینگرید برگمن
     
    بازیگر سوئدی الاصل و فوق ستاره دهه چهل هالیوود در 29 آگوست 1918 از پدری سوئدی و مادری آلمانی به دنیا آمد. در کودکی مادرش را از دست داد و پس از تحصیل در آکادمی هنرهای دراماتیک استکهلم بازی در فیلم های سوئدی را آغاز کرد و در عرض یکسال به ستاره اول سینمای سوئد تبدیل شد. آخرین فیلم او اینترمتسو Intermezzo (میان پرده) مورد توجه دیوید سلزنیک فیلم ساز معروف هالیوود (سازنده فیلم بر باد رفته) قرار گرفت و از او برای بازسازی دوباره این فیلم در آمریکا دعوت کرد. موفقیت دوباره این فیلم در آمریکا زمینه آغاز حضور برگمن در آمریکا بود. پس از ورود به هالیوود تیپ منحصر به فرد او که با تمام بازیگران زن آن زمان متفاوت بود به خصوص ویژگی طبیعی بودن ( به دلیل عدم نیاز به گریم صورت) در کنار زیبایی مسحور کننده و بازی های هنرمندانه او مورد توجه و استقبال بسیار قرار گرفت به طوری که روزنامه ها در وصف او نوشتند خانم برگمن نه تنها بازیگری واقعا هنرمند است بلکه این قدر زیباست که خود نیز یک شاهکار هنری به شمار می آید .



    استعدادی که او در فیلم هایش به نمایش گذاشت باعث شد که در عرض سه سال به ستاره زن اول سینمای آمریکا مبدل شود. . پس از بازی درخشان در فیلم دکتر جکیل و آقای هاید برای ایفاینقش مقابل همفری بوگارت در فیلم معروف کازابلانکا انتخاب شد که امروزه از آن به عنوان محبوب ترین فیلم تاریخ سینمای آمریکا نام می برند . سپس در فیلم معروف زنگها برای که به صدا در می آید در مقابل گری کوپر بازی کرد تا اینکه بازی عالی او در فیلم چراغ گاز به کارگردانی کیوکر اولین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد یکسال بعد فیلم طلسم شده Spellbound را با کارگردان معروف آلفرد هیچکاک و بازی گریگوری پک ساخت که موفقیت زیاد فیلم باعث شد که سلزنیک بلافاصله فیلم معروف بدنام ( Notorious) را پیشنهاد بدهد . اینبار هم بازی درخشان او در برابر کری گرانت و کارگردانی عالی هیچکاک شاهکاری جدید آفرید . محبوبیت روز افزون او با بازی در فیلم ناقوس های سنت ماری به نقش یک راهبه پر جنب و جوش و فروش عالی فیلم افزایش یافت و عموم مردم آمریکا نه تنها او را بازیگر محبوب خود بلکه الگویی از یک زن نجیب و نیمه مقدس می دانستند. این الگوی مقدس با بازی او در فیلم ژاندارک به کارگردانی ویکتور فلمینگ (کارگردان بر باد رفته) به اوج رسید. طی سه سال پیاپی او قهرمان مسابقات محبوبیت در آمریکاشده بود چیزی که قبل از آن سابقه نداشت. شور و شوقی که او در اواسط دهه چهل در میان تماشاگران بوجود آورد تا به امروز نظیر نداشته است. اما روزگار هم بازی های خطرناکی برای او در نظر گرفته بود تا شمایل بت گونه اش را بشکند.


    پس از بازی در فیلم در برج جدی هیچکاک و طاق نصرت او تصمیم گرفت تا شروع به بازی در فیلم های هنری از نوعی متفاوت کند. چیزیکه از آن به عنوان طغیان او علیه نظام استودیویی آن زمان هالیوود و سیستم ستاره سازی مرسوم آن تعبیر می شد . بدین ترتیب برگمن پس از مشاهده فیلم رم شهر بی دفاع (روبرتو روسلینی ایتالیایی) طی نامه ای پیشنهاد همکاری با روسلینی را داد و برای بازی در فیلم استرومبولی به ایتالیا رفت. در جریان فیلم برداری با اینکه شوهر و دخترش در آمریکا بودند عشق کارگردان و بازیگر به یکدیگر رسوایی عجیبی در آمریکا به پا کرد و مطبوعات آمریکا بر سر این جریان جنجال عجیبی به راه انداختند چرا که او را فقط به عنوان یک بازیگر مقدس و الگویی نمونه برای مردم آمریکا می خواستند حتی در مجلس سنای ایالات متحده او را تهدید کردند که حق ندارد دیگر به آمریکا باز گردد علاوه بر این فیلم استرومبولی روسلینی هم بایکوت شد و از نظر تجاری شکست خورد. بدین ترتیب اینگرید برگمن هفت سال به دور از هالیوود به همراه روبرتو روسلینی ( بنیانگذار سبک نئورآلیسم در سینما) شروع به ساخت یک سری فیلم های هنری کرد فیلمهایی همچون اروپا 51 – سفر به ایتالیا که امروزه در نوع خود فیلمهایی با ارزش و هنری به حساب می آیند.



    اما در سال 1956 بالاخره ابرها کنار رفت و بازی درخشان برگمن در فیلم آناستازیا در برابر یول براینر باعث شد که هالیوود اسکار بهترین بازیگر زن را به او بدهد و دوباره فرزند خاطی را بپذیرد. پس از ورود مجدد به آمریکا او بیشتر در فیلمهای خاصی که خود انتخاب می کرد و اکثرا هنری بودند بازی می کرد. بازی های درخشان او در فیلمهایی مانند مهمانخانه ششمین خوشبختی – و سونات پاییزی ( به کارگردانی هموطن و هم نامش اینگمار برگمان ) بارها نامزدی اسکار (هفت بار ) را برایش رقم زد تا اینکه برای بازی در فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق سومین اسکارش را بدست آورد. اینگرید برگمن بالاخره در سن 67 سالگی بر اثر بیماری سرطان که هشت سال با آن در ستیز بود در همان سالروز تولدلش در لندن در گذشت.

    در تاریخ سینما شاید کمتر بازیگر زنی را بتوان یافت که در طی حیات خود با چنین طیف وسیعی از معروفترین شخصیت های تاریخ سینما همکاری کرده باشد کارگردانانی همچون ویکتور فلمینگ – آلفرد هیچکاک – جرج کیوکر - مایکل کورتیز – ژان رنوار – آناتول لیتواک – سیدنی لومت – اینگمار برگمان – روبرتو روسلینی – دیوید سلزنیک و بازیگرانی همچون لسلی هاوارد – همفری بوگارت – کری گرانت – گری کوپر – جوزف کاتن - گریگوری پک – یول براینر – آنتونی پرکینر – آنتونی کویین – لیو اولمان – عمر شریف – لورن باکال - ایو مونتان - شارل بوایه چهره ای که اغلب برگمن در فیلم هایش بازی می کرد نشان دهنده زنی بود که انگار برای زجر کشیدن آفریده شده بود زنی که تحمل بالایی داشت و به جای اینکه گلایه ای داشته باشد فقط با نگاه هایش حرف می زد. اغلب در جدال عشق در برابر مرد مورد علاقه ای شکست می خورد و قربانی می شد. او اوج این بازی ها را در فیلم های کازابلانکا و بدنام به نمایش گذاشت که هر دو فیلم جزء با ارزش ترین دارایی های عاشقانه تاریخ سینما به حساب می آیند.

    + نوشته شده در  1 Mar 2008ساعت 10:21 AM  توسط klaris  | 

     

    گری کوپر

       فرانک جیمز کوپر (گری کوپر)  7 می سال ۱۹۰۱ در هلنای ایالت مونتانا  آمریکا بدنیا آمد.

    پدرش یک مزرعه دار متمول بود بنا بر این تحصیلات ابتداییش را در یک مدرسه مشهور در انگلستان به اتمام رساند.


    سپس در یک کالج در مونتانا به تحصیلاتش ادامه داد پس از اتمام درسش در یک روزنامه بعنوان کاریکاتوریست مشغول بکار شد در آنجا به تشویق یکی از دوستانش پا به عرصه سینما گذاشت.


    بین سالهای 1925 و1926 در چندین نقش کوتاه و کم اهمیت بازی کرد ولی در سال 1926 در فیلم (پیروزی باربارا ورث) بازی کرد که فروش خوبی داشت و باعث شهرت گری شد.
    گری با "کلارا بو- لوپه ولز-ایولین برنت" یک دوره عاشقانه را سپری کرد و در سال1933 با "ورونیکا بالف" ازدواج کرد.

    در سال 1936 با فیلم "آقای دیدز به شهر می رود" نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
    در سال 1941 با فیلم "گروهبان یورک" موفق به دریافت جایزه اسکار گردید.
    در سال 1942 با فیلم "غرور یانکیها" بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد.
    در سال1943 با فیلم "زنگها برای که بصدا در می آید" برای بار سوم نامزد دریافت اسکار شد.
    در سال 1952 با فیلم "ماجرای نیمروز" صاحب دومین اسکار زندگیش شد.
    در سال 1960 جایزه افتخاری اسکار را دریافت کرد.


    و بالاخره در 13 می 1961 در گذشت.

    + نوشته شده در  1 Mar 2008ساعت 10:8 AM  توسط klaris  | 

    پل نیومن

    پل نیومن متولد 26 ژوئیه 1925 اوهایو آمریکا



    نیومن با نام کامل پل لئوناردو نیومن در تاریخ 26 ژانویه در 1915 کلیولند اوهایو متولد گردید. خانواده اش مرفه بودند و پدرش تاجری موفق در زمینه فروش لوازم ورزشی بود. در دوران کودکی کمتر کسی از اعضا خانواده گمان می کرد که که پل در آینده به بزرگترین بازیگر سینما در عصر خود مبدل شود. مادرش معتقد بود که پل چهره مناسی و فیزیک دوست داشتنی ای دارد و ممکن است بتواند به عنوان مدل در آینده کاری پیدا کند. اما پدرش معتقد بود که پل می بایست تجارت خانوادگی را ادامه دهد . پدرش ریشه ای آلمانی - یهودی داشت و مادرش یک ایرلندی کاتولیک بود . پل در دوران کودکی به فوتبال آمریکایی علاقه مند شد و مطمئن بود که در آینده یکی از قهرمانان مطرح و موفق این رشته خواهد شد . پل در دوران کودکی اش گفته است که پدرش مردی مهربان و خوش اخلاق بود که که به محض این که هر یک از پسرهایش دوران نوجوانی را سپری کردند به سن مناسبی برای اداره یک مغازه می رسیدند ،آن ها را در یکی از فروشگاههای خانوادگی فروش لوازم ورزشی به کار مشغول می کرد . اما پل آرزوهای بزرگتری در سر می پروراند و کار در یک فروشگاه را نمی توانست برایش وسوسه کننده باشد.



    البته او نمی خواست به رغم میل پدرش رفتار کند ،به همین خاطر هنگامی که پدرش از او خواست که در دانشکده به رشته اقتصاد بپردازد ،پذیرفت . اما اگر چه در این رشته با جدیت به مطالعه پرداخت و به نظر دانشجوی موفقی می آمد ولی نتیجه امتحانات رضایت بخش نبود و خیلی زود همه فهمیدند که او به درد این رشته نمی خورد . البته علت عدم موفقیت پل در رشته اقتصاد علاقه اش به فوتبال آمریکایی بود . او تقریبا تمام ساعات را به تمرین این ورزش می پرداخت و روز به روز به علاقه اش نسبت به این ورزش اضافه گردید . با آغاز جنگ جهانی پل دانشکده را رها کرد و به نیروی دریایی پیوست و به عنوان بی سیم چی ناوگان دریایی به خدمت پرداخت. اما در سال 1946 و با پابان جنگ نیومن در کالج کانیون ثبت نام کرد و بر حسب عادت همیشگی به عضویت تیم فوتبال کالج در آمد. پل و دوستانش تیمی تشکیل دادند و برای انجام مسابقه با دیگر تیم های فوتبال آماده شدند. اما یک شب گویا مقدر بود که مسیر زندگی نیومن تغییر کند او و دوستانش بعد از بازی با یک تیم دیگر و هنگامی که آن شب جشن گرفته بودند با اعضا تیم مقابل درگیر شدند و کار به زد و خورد شدیدی کشید .حاصل کار به زندان افتادن همگی آنها و در پی اخراج شدن شان از تیم فوتبال کالج بود. نیومن پس از حادثه دست از فوتبال کشید و به مسیر تازه ای پا گذاشت . بعد از فارغ التحصیلی از کالج پل نیومن به مدرسه درام بیل رفت و یک سال در آنجا به فراگیری بازیگری پرداخت. او سپس به نیویورک رفت به آکتورز استودیو پیوست. پل تحت تعلیم استراسبرگ تئورسین بزرگ سینما قرار گرفت . استراسبرگ معتقد بود که نیومن استعداد بازیگری شگرفی دارد و می تواند به بازیگری هم اندازه مارلو براندو مبدل شود . اما بنا به نظر استراسبرگ متاسفانه پل نیومن بیش از حد زیبا بود و همین موضوع باعث می شد که بیش از آن که از استعدادش استفاده کند ،دیگران را محسور و مجذوب زیبایی ظاهریش کند.



    پل برای اولین بار در سال 1953 در یک نمایش به نام پیک نیک در برادوی ظاهر شد و بعد از این نمایش بود که با کمپانی برادران وارنر قرارداد ی امضا کرد و اولین بار با فیلم جام نقره ای در سال 1954 وارد عالم هنرهفتم شد. پل نیومن آنقدر از نقش خود در این فیلم بدش آمد که به مجله ورایتی نوشت و از بینندگان با خاطر بازی بدش عذرخواهی کرد.فیلم بعدی اش کسی آن بالا مرا دوست دارد(1956) فیلم راضی کننده ای بود . او در این فیلم نقش بوکسوری به نام راکی گرازیانو را ایفا کرد و بازی اش با نقدهای مثبتی از جانب منتقدان روبه رو گردید. هالیوودی ها به این جوان چشم دوخته بودند و او را جایگزین خوبی برای مارلون براندو می دانستند که دیگر حاضر نبودند در هر فیلمی بازی کند و ضد سیستم هالیوود عمل می کرد. در آن سالها براندو شاخص ترین چهره بازیگری آمریکا و حتی جهان بود اما اصول حرفه ای خود را داشت و حاضر نبود در هر فیلمی بازی کند به همین خاطر تهیه کنندگان به دنبال چهره ای شبیه او بودند تا بتوانند جایگزین براندویش کنند . به ویژه بعد از مرگ جیمز دین در سنین جوانی خلاء چهره های جذاب در هالیوود به شدت احساس می شد دهه شصت یکه تازی نیومن بود بعد از بازی در فیلم هایی همچون جایزه (1963) هاد (1963) لوک خوش شانس (1967) و مهم تر از همه پوچ کاسیدی و سانداس کید (1969) این دهه را مبدل به دوران افسانه ای نیومن کرد. او همچنین تهه کنندگی و کارگردانی چندین فیلم سینمایی را نیز بر عهده داشته است که از آن جمله می توان به فیلم راشل راشل (1968) اشاره کرد که در آن از همسرش جوآن وود وارد در نقش اول بهره برد. از دیگر فیلم های او می توان به تاثیر اشعه گاما بر روی گلهای کاملیا اشاره کرد . فیلم راشل راشل نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نیز گردید . پل نیومن در دهه ی هشتاد و نود بسیار کم کارشد و مهمترین فیلم او در دهه هشتاد فیلم رنگ پول بود که در کنار تام کروز بزگشتی با شکوه به پرده نقره ای تجربه کرد.



    در سال 1999 نیز فیلم پیامی در بطری ساخته کوین کاستنرلز او به نمایش در آمد که چندام موفق نبود . پل نیومن هم اکنون به همراه همسرش دروست کانتیکات زندگی می کند و شرکت تولید کننده مواد غدایی اش را اداره می کند که بیش از 100 میلیون دلار در سال در آمد دارد نام این شرکت New manl می باشد .



    تنها فرزند پسر او در سال 1978 به علت استفاده بیش از حد مواد مخدر درگذشت. از همسر اول خودش دو دختر و یک پسر است که فوت کرد.و از همسر دوم خودش صاحب سه دختر به نام های ملیسا،نل و کلرا می باشد.

    + نوشته شده در  1 Mar 2008ساعت 9:40 AM  توسط klaris  | 

     

    الیزابت تیلور

    الیزابت تیلور یا گاه الیزابت تایلور (در انگلیسی: Elizabeth Taylor) متولد ۲۷ فوریه سال ۱۹۳۲لندن انگلستان از مشهورترین بازیگران یهودی‌الاصل انگلیسی-آمریکایی سینمای هالیوود است.

     وی در بسیاری از ماندگارترین و مشهورترین فیلمهای کلاسیک سینمای آمریکا که بعدها به «دوران طلایی هالیوود» مشهور شد به ایفای نقش پرداخته‌است.

    الیزابت تایلور در طول داران بازیگری خود دو بار موفق به دریافت جایزه اسکار سینمای آمریکا شد.

     

    + نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 12:16 PM  توسط klaris  | 

     

    چارلز برانسون

    چالز دنیس بوچینسکی معروف به چارلز برانسون (۳ نوامبر ۱۹۲۱-۳۰ اوت ۲۰۰۳) بازیگر امریکایی بوده است که بیشتر در نقش افراد متجاوزگر و مهاجم را داشته است.

    بیشتر نقشهای وی پلیسهای خائن، وسترن، پارتیزان و ... بوده است. دلیل این هم قیافه خشن و هیکل قدرتمندانه اش می‌‌باشد.

    او با نام چالز برانسون در پنسیلوانیا به دنیا آمد، و یکی از ۱۵ بچه لهستانی و لیتوانی بود.

    وضع مالی والدینش بسیار بد بود و همواره باید لباسهایش را به خواهرش می‌‌داد. (چون لباس دیگری نداشت)

    از فیلمهای برجسته او عبارت‌اند از:

    او در ۳۰ اوت ۲۰۰۳ در حالی به آلزایمر مبتلا بود در ۸۱ سالگی به دلیل ذات‌الریه جان خود را از دست داد و در لس‌آنجلس به خاک سپرده شد

     

    + نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 11:50 AM  توسط klaris  | 

    رابرت دنیرو

    رابرت دنيرو به نظر قريب به اتفاق منتقدان سينما از قويترين هنرپيشه سينما است. در 17 آگوست 1943در نيويورک, از پدر و مادری هنرمند متولد شد. پدرش شاعر مجسمه ساز و نقاش بود. مادرش ويرجينيا آدميرال نيز يک نقاش بود که مدت کوتاهی پس از تولد بابی از پدر او جدا شد. او در ايتاليای کوچک نيويورک برانکس (ياد آور فيلم يک داستان از برانکس 1993 A Bronx Tale کاری از رابرت دنيرو) بزرگ شد. به خاطر خجالتی بودن و جثه کوچکش به Bobby Milk معروف شد.
    در 10 سالگی اولين نقشش را در تاتری در نقش شير در جادوگر اوز بازی کرد ولی بعدا برای پيوستن به يک گروه خيابانی (ياد آور فيلم روزی روزگاری در آمريکا 1984 Once Upon a Time in America کاری از سرجیو لئونه) تأتر را کنار گذاشت. ولی در شانزده سالگی بازی در نمايش خرس اثر چخوف او را به دنيای بازيگری برگرداند تا او اولين چک دستمزدش را به عنوان بازيگر دريافت کند

    بابی پس از آموزشهايي که توسط استلا آدلر (Stella Adler) و لی استراسبرگ (Lee Strasberg) کار حرفه ای خود را در زمينه بازيگری به طور نامنظم در برادوی و بعضا تبليغات تجاری برای تلوزيون آغاز نمود. اولين نقش حضور او در فيلم سه اتاق در مانهاتن (Trois chambres à Manhatta) در سال 1965 بود که در به عنوان سياهی لشگر و به عنوان مشتری رستوران در يکی از سکانسهای فيلم ظاهر شد. در همان سال موفق به دريافت پيشنهاد بازی در يک نقش کوچک که به همراه صحبت کوتاهی بود برای فيلم ميهمانی عروسی (The Wedding Party) محصول سال 1966 گرديد. آشانايي او با يکی از دستياران برايان دی پالما (Brian De Palma) برای او شانسی بود برای گرفتن اولين نقش اصلی در فيلم تبريکات (Greetings) محصول 1968که متأسفانه فيلم موفقی نبود. هر سه فيلم اول دنيرو با شکست همراه بود

    اولين موفقيت بابی در برابر دوربين با فيلم Bloody Mama در سال 1970 به دست آمد. اين فيلم درهای ورود بابی را به هاليود گشود و او توانست به بزرگترين مرکز فيلمسازی جهان وارد شود تا بتواند تبديل به بزرگترين هنرپيشه سينما شود. بابی کماکان به ايفای نقشهای ارزان مشغول بود تا نقشی را در برابر مايکل موريارتی (Michael Moriarty) برای فيلم طبل را آهسته بنواز (Bang the Drumb Slowly) محصول 1973 ايفا نمود. ايفای نقش يک بازيگر حرفه ای بيسبال ساده انديش که از بيماری Hodgkins رنج ميبرد، باعث شد تا بابی بتواند جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل را از New York Film Critics دريافت کند. در همان سال ايفای نقشی در فيلم Mean Streets اثر کارگردان بزرگ سينما مارتين اسکورسيزی (Martin Scorsese) به همراهی هاروی کيتل (Harvey Keitel) شروعی برای مجموعه ای از کارهای مشترک اين کارگردان بزرگ و دنيرو شد.

    موفقيت بزرگ بعدی دنيرو هنگامی بود که فرانسيس فورد کاپولا (Francis Ford Coppola) او را برای نقش دون کورلئونه جوان در فيلم پدرخوانده 2 (God Father II) محصول 1974 انتخاب کرد. ارائه شخصيتی چند لايه در اين فیلم با آن لهجه قوی و شیرین سیسیلی که نتیجه ساعتها تمرین و مطالعه بود منجر به دریافت اولین جایزه اسکار برای بهترین بازیگر نقش دوم شد. در هر خیابانی در هر شهری در این دنیا یک هیچکسی هست که رویای کسی بودن را در سر دارد.

    بابی برای اجرای نقشی در یکی از فیلمهای ساخته اسکورسیزی که به یکی از بهترین فیلمهای رابرت دنیرو شد! روزهای متمادی را در تاکسی ها در نیویورک مینشست و رفتارهای رانندگان تاکسی را تماشا میکرد تا خود او در سال 1976 نقش ترویس بیکل (Travis Bickle) را در فیلم راننده تاکسی (Taxi Driver) ایفا کند. نقش مردی منزوی و تنها در شهر نیویورک که دچار یک سردرگمی گشته است. سکانسی از فیلم که در آن رابرات در جلوی آیینه ایستاده و در حالیکه تپانچه ای را که به تازگی خریده در کمر دارد با خود صحبت میکند. صحنه ایست که هیچگاه از خاطره دوستاداران او خارج نخواهد شد. کار بعدی او فیلم نیونیورک, نیویورک (New York, New York) محصول 1977 از دیگر ساخته های مارتین اسکورسیزی است که بابی در آن نقش یک نوازنده ساکسیفون را ایفا میکند. دنیرو در سال 1976 در فیلم 1900 ساخته برناردو برتولوچی (Bernardo Bertolucci) به همراه ژرارد دیپاردیو (Gérard Depardieu) نیز شرکت داشت که این فیلم به زبان ایتالیایی و محصول مشترک سه کشور فرانسه, ایتالیا و آلمان بود.

    در سال 1978 رابرت دنیرو با اجرای نقش مایکل ورانسکی (Michael Vronsky) در فیلم شکارچی گوزن ساخته (Michael Cimino) یکی دیگر از بازیهای عالی خود را ارائه داد. فیلم بعدی او که از شاهکارهای مارتین اسکورسیزی میباشد در سال 1980 ساخته شد و اولین جایزه اسکار بازیگر نقش اول را برای او به همراه آورد. گاو خشمگین (Raging Bull) که بابی در نقش جیک لا موتا (Jake La Motta) یک مشتن زن وزن متوسط که بسیار قوی ولی احساسی بسیار متزلزل میباشد. این فیلم بر اساس کتابی اثر خود جیک لا موتا ساخته شده است. دنیرو در آثار دیگری از مارتین اسکورسیزی شرکت داشت که آخرین آنها کازینو (Casino) محصول 1995 میباشد. تنها پیشنهادی را که از سوی مارتین اسکورسیزی رد کرد ایفای نقش اول در ساخته سال 1988, آخرین وسوسه مسیح (The Last Temptation Of Christ) میباشد که بر اساس رمانی از نیکوس کازانتزاکیس (Nikos Kazantzakis) نویسنده مشهور یونانی میباشد که میتوان از آثار معروف او به زوربای یونانی اشاره کرد.

    رابرت دنیرو در طول دوران بازیگری چهره های بسیار متفاوتی را ارئه کرده است که به رغم شباهتهای ساختاری بسیاری از آنها نقش آفرینی دنیرو در آنها کاملا متفاوت بوده است. او در نقش آدمکش, مشت زن, کمدین, راننده تاکسی, گانگستر, یک مافیایی, پلیس, دزد, کارگاه و ظاهر شده است ولی هیچگاه هیچ اثری از هیچ یک در دیگری نشان نداده است. او در فیلم مأموریت (Mission) محصول 1986 و به کارگردانی رولند جاف (Roland Joffe) دو شخصیت کاملا متفاوت را ارائه داد که کاملا با هم در تضاد بودند ولی انتقال از یکی به دیگری چنان ظریف و بی نقص از سوی او انجام شد که تماشگر به سختی متوجه این تغییر میشود, در عین اینکه این تغییر کاملا واضح انجام میشود. بسیاری از هنرپیشه های سینما به یک کارگردان قدر و یا یک فیلم نامه قوی نیاز دارند تا بتوانند بازی خوبی ارائه دهند ولی حضور دنیرو در یک فیلم که از هر دو مورد کارگردان و فیلم نامه بی بهره باشد میتواند دلیل کافی برای تماشای این فیلم باشد. 

    به عنوان مثال حضور او در فیلم آرزوهای بزرگ (Great Expectations) محصول 1998 و ساخته (Alfonso Cuarón) این فیلم را که نه چندان قوی و موفق بوده است برای لحظاتی دیدنی و قابل تحمل میکند. دنیرو به تازگی با حضور در چند فیلم کمدی در کنار هنرپیشگان صاحب سبکی در این ژانر مثل بیلی کریستال (Billy Crystal) , ادی مورفی (Eddy Murphy) و بن استیلر (Ben Stiller) نشان داده است که علاوه بر ایفای نقشهای جدی میتواند به عنوان یک هنرپیشه کمدی هم قوی و زیبا ایفای نقش کند. کماینکه یکبار در سال 1983 با بازی در فیلم سلطان کمدی (The King Of Comedy) اثر مارتین اسکورسیزی این مطلب را ثابت کرده بود. در این فیلم او با غولی همچون جری لوئیس (Jerry Lewis) همبازی بود. از آثار کمدی او میتوان به این موارد اشاره کرد. این را تحلیل کن (Analyze This) ساخته سال 1999 هارولد رمیس (Harold Ramis) که قسمت دوم آن با نام آن را تحلیل کن (Analyze That) در این ماه به نمایش درآمد. والدین را ملاقات کن (Meet The Parents) محصول سال 2000 ساخته جی رواک (Jay Roach) و زمان نمایش (Showtime) ساخته سال 2002 تام دی (Tom Dey)

    بازی دنیرو بسیار روان و ساده و درعین حال قوی است. در بازی او کمتر میتوان جوشش احساسات را دید. بازی که در بسیاری از فیلمها او را به عنوان یک بازیگری کاملا ساده و معمولی نشان میدهد ولی با کمی دقت میتوان فهمید که این سادگی و روانی در ارائه شخصیتها تا چه حد توانسته است تماشاگر را به آن شخصیت نزدیک کند و تمامی روحیات او را به تماشگر نشان دهد. این سادگی در ارائه نقش باعث شده است که بسیاری از تماشگران او را در برابر هنرپیشگانی مثل آل پاچینو (Al Paccino), برد پیتBrad Pit) و دیگران هنرپیشه ای معمولی تصور کنند. ولی تنها با دقت به آن پنج دقیقه به یاد ماندنی فیلم Heat که رابرت دنیرو و آل پاچینو روبروی هم مینشینند و با هم صحبت میکنند. کافی است که ما را با اکثریت قریب به اتفاق منتقدان سینمایی هم عقیده سازد که رابرت دنیرو همیشه به بهترین شیوه ممکن نقشش را ارائه میدهد

    + نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 11:28 AM  توسط klaris  | 

    آلپاچینو

    آلپاچينو كه تنها فرزند "سالواتوره" و "رز پاچينو" بود در بيست و پنجم آوريل 1940 در ايتاليا بدنيا آمد و هنگامي كه تنها دو سال بيشتر نداشت پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و از آن پس او با مادرش زندگي مي كرد.

    از همان دوران كودكي به لحاظ اينكه مادرش يك هنرپيشه بود با دنياي بازيگري آشنا شد و شخصيتش بعنوان يك بازيگر در فيلمهايي كه با مادرش بازي مي كرد، شكل گرفت.

    او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگري آغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عالي بازيگري شد. اما نتوانست هيجكدام از كلاسهاي آكادميك را به پايان برساند و در نهايت از آنجا اخراج گرديد.

    از آن پس او به شغلهاي مختلفي دست زد تا توانست با سرمايه اي كه از اين كارها بدست آورده بود در استوديوي هنري "هربرت بركوف" ثبت نام نمايد. او در آنجا زير نظر "چارل لاتون" آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانست در سال 1966 جايگاهي براي خود در ميان بازيگران باز نمايد. او بعنوان نقش مقابل "جيمز ارل جونز" در تئاتر "خزشهاي صلح" اولين كار هنري خود را آغاز نمود و بعد از آن بخاطر نقش "مورفي" در "سرخپوستها برانكس را ميخواهند" موفق به دريافت جايزه ويژه گرديد.

    او در فصل 68-67 بعنوان بهترين بازيگر تئاتر جامعه برادوي انتخاب شد. چند سال بعد او توانست با بازي در "ببر كراوات مي زند" كه 39 بار به اجرا درآمد مجدداٌ توجه منتقدين و رسانه ها را بخود جلب نموده و اولين جايزه "توني آوارد" را دريافت نمايد.

    در سال 1969 بعنوان سياهي لشكر در اولين فيلم خود با عنوان "من ناتالي" بازي كرد و بعد از آن در سال 1971 در فيلم "وحشت در پارك سوزن" نقش آفريني كرد.

    در همين زمان بود كه "فرانسيس فورد كاپولا" كارگردان شهير و صاحب سبك سينماي غرب با وجود فشارهاي زيادي كه از جانب استوديو بر او وارد مي آمد نقش "مايكل كورلئونه" را در فيلم پدر خوانده به آلپاچينو سپرد و او نيز با زيبايي هرچه تمامتر در آن فيلم نقش آفريني كرد و توانست جايزه اسكار بعنوان بهترين بازيگر نقش دوم از آن خود كند.

    آلپاچينو كار هنري خود را با نقش "سرپيكو" در قسمت دوم فيلم "پدرخوانده" و "يك بعدازظهر سگي" ادامه داد كه در آْنها نيز موفق به ديافت جايزه اسكار شد.

    اگر چه بخاطر انقلابهايي كه در كشورش رخ داد او مجبور شد در كار خود چند سالي را توقف نمايد اما مجدداٌ با آثاري همچون "صورت زخمي"، "درياي عشق" و "فرانكي و جاني" خاطرات بياد ماندني و قابل توجهي را در اذهان آفريد و در سال 1977 او مجدداٌ برنده جايزه توني آوارد گرديد.

    او ترجيح مي داد هميشه بعد از بازي در يك فيلم كار كوچكي را نيز روي صحنه انجام دهد. بازيهاي او توانست لحظات بزرگي را در پرده سينما بوجود آورد.

    در دهه 90 شاهد هنرنمايي او در فيلمهايي همچون قسمت سوم "پدرخوانده"، "مخمصه" و "وكيل شيطان" بوديم كه او توانست در نهايت پنجاه و هشتمين جايزه ويژه "يك عمر تلاش مستمر" را كسب نمايد.

    در سال 2002 او بهمراه "روبين ويليامز" و "هيلاري اسوانك" در فيلم "بي خوابي" ايفاي نقش نمود و حال نيز در جديدترين كار خود در سال 2005 با فيلم "تاجر ونيزي" نظر تمام جشنواره هاي معتبر جهان را به خود جلب نموده است. او در يكي از جديدترين مصاحبه هاي خود عنوان نموده كه با گذشت 64 سال از سن خود احساس مي كنم هنوز هم كاري ماندگار براي سينماي جهان انجام نداده ام و مي خواهم همچنان بدنبال بهترين نقش عمرم بگردم.

    اخيراٌ "جك نيكلسون" يكي از ستاره هاي پرفروغ هاليوود در مصاحبه خود با مجله سينمايي" ورايتي" عنوان نمود كه "فرانسيس فورد كاپولا" قبل از آلپاچينو نقش مايكل كولئونه را در در اثر با عظمت پدر خوانده به او پيشنهاد داده و او چون در آن زمان معتقد بوده كه نقش يك ايتاليايي را بايد يك ايتاليايي بازي نمايد به پيشنهاد كاپولا پاسخ منفي داده است و بدين ترتيب يكي از بزرگترين فرصتهاي زندگي هنري خود را از دست داده است. او كه تا كنون دوبار موفق به دريافت جايزه پراعتبار اسكار شده است ههمچنين اعتراف نموده كه آلپاچينو در فيلم پدر خوانده با بازي حيرت انگيزش واقعاٌ همان مايكل كورلئونه است و هرگز كسي نمي توانسته آنچنان قدرتمند در قالب آن نقش تاريخي ظاهر شود و بدين خاطر هميشه او را تحسين مي كند.

    وي  صاحب  كمپاني توليد فيلم بنام CHAL ميباشد. 
    وي به اپرا و شكسپير علاقه وافري دارد. 
    وي تا پيش از سال 1994 روزانه 2 پاكت سيگار ميكشيد
    امـا بـراي حـفـاظـت از صـدايش بتدريج به سيگارهاي بدون
    كافئين روي آورد. 
    وي تا حدودي به الكل نيز اعتياد دارد.

    + نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 11:1 AM  توسط klaris  | 

     

     
    ویوین لی

    ویوین لی (به انگلیسی: Vivien Leigh, Lady Olivier) (متولد: ۵ نوامبر، ۱۹۱۳ - درگذشت: ۸ ژوئیه، ۱۹۶۷) بازیگر زن انگلیسی بود که دو بار به خاطر بازی در فیلم های بر باد رفته در نقش «اسکارلت اهارا» و فیلم اتوبوسی به نام هوس در نقش «بلانشه دوبیوس» برندهٔ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شد

     زندگینامه

    او در سال ۱۹۱۳ از پدر و مادری انگلیسی در هندوستان بدنیا آمد اما برای ادامه تحصیل به بریتانیا برگشت. او در ۲۰ دسامبر ۱۹۳۲ با هربرت هورمن ازدواج کرد که در سال بعد از وی صاحب دختر بنام سوزان گردید. آنها در سال ۱۹۴۰ از یکدیگر جدا شدند.

    او تلاش های زیادی برای حضور در سینما کرد. لی در سال ۱۹۳۹ در فیلم بربارفته حضور یافت .او در همان سال ۱۹۴۰ با لورنس اليور ازدواج نمود.

     

     

    + نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 10:41 AM  توسط klaris  | 

     

     

    کلارک گیبل

     

    ويليام كلارك گيبل نخستين روز فوريه سال ١٩٠١ در «كاديز اوهايو» به دنيا آمد. پدر او «ويليام هنري گيبل» يك كارگر حفار چاه نفت و مادرش «آدلين هرشلمن»، يك مهاجر آلماني بود
    مادر «كلارك» هنگامي كه او ٦ ماهه بود، وي را در كليساي كاتوليك رم غسل تعميد داد و هنگامي كه «كلارك» تنها ١٠ ماه سن داشت، در پي رشد شديد تومور مغزي از دنيا رفت. پس از مرگ مادر بر سر نحوه تربيت «كلارك» خردسال بين خانواده هاي والدينش، اختلاف نظر شديدي به وجود آمد. هنگامي كه «كلارك» پا به دوره نوجواني گذاشت، زندگي خانوادگي اش در پي ورشكستگي پدر دچار تلاطم و سختي هاي بسيار شد. در پي آن وي ترك تحصيل كرد و در كارخانه لاستيك سازي شهر محل سكونتش، آكرن، مشغول كار شد. در اين سال ها بود كه «كلارك» نوجوان پس از ديدن نمايش «مرغ بهشت»، به بازيگري علاقه مند شد. در سن ٢١ سالگي «كلارك» مادرخوانده مهربان خود را نيز از دست داد و پس از پرسه زدن در شهرهاي مختلف و كار كردن در كارخانه ها و نيز ميدان هاي نفتي، سرانجام به سوي گروه هاي تئاتري كشيده شد. ازدواج با «لوراهوپ كروز» هم بازي، مربي و مدير پرنفوذ كلارك پاي او را به هاليوود در حال شكوفايي دهه ١٩٢٠ كشاند. اولين فيلم هاي «كلارك گيبل» صامت بود. در ابتدا مديران استوديوهاي هاليوود نظر مثبتي درباره اين بازيگر سبزه رو و گستاخ نداشتند. غافل از آن كه همين ويژگي ها به علاوه صداي بم و چهره مردانه «كلارك گيبل» به شدت مورد اقبال تماشاگران قرار مي گيرد. «مترو گلدوين ماير» استوديوي معتبر هاليوود كه «كلارك» را در استخدام داشت، به تدريج و ناباورانه متوجه تاثيرگذاري وي بر تماشاگران سينما شد. اگرچه مديران استوديو، باز هم خطر ميدان دادن به اين جوان گستاخ ولي دوست داشتني را نپذيرفتند. سال ١٩٣١ «گيبل» براي آزمودن بخت خويش، روانه استوديوي برادران وارنر شد. «داريل زانوك» مدير اجرايي استوديو، پس از تست اوليه «كلارك»، در حاشيه فرم استخدامي وي نوشت: «گوش هاي او بيش از حد بزرگ است و در واقع به يك ميمون تنومند شباهت داردبه اين ترتيب برادران وارنر يكي از ارزشمندترين جواهرات هاليوود را از دست داد، زيرا گيبل نزد «متروگلدوين ماير» و مدير جديد و آينده نگر آن «ايرونيگ» بازگشت. تنها ظرف ٢ سال «كلارك گيبل» به يكي از درخشان ترين چهره هاي هاليوود مبدل شد و ازدواج دومش با «گرتا گاربو» او را در حد يك ستاره سرشناس مطرح كرد.

     

    «گيبل» براي جاودانه شدن نياز به برداشتن يك گام ديگر و شايد مهم ترين گام زندگي اش داشت. اين امكان سال ١٩٣٩ براي او فراهم شد زماني كه «ديويد سلزنيك» بي پروا تصميم گرفت تا شاهكار عظيم«مارگرت ميچل» را به تصوير بكشد. به اين ترتيب توليد «بربادرفته» با شكوه ترين فيلم تاريخ سينما آغاز شد.


    براساس نتايج نظرسنجي ها، «كلارك گيبل» بهترين فرد براي ايفاي نقش «رت باتلر» گستاخ و جذاب بود. «مارگرت ميچل» خالق «بربادرفته» نيز گيبل را خود «رت باتلر» مي دانست. اما «متروگلدوين ماير» با آگاهي از حساسيت عمومي در اين باره، شرايط سختي را براي قرض دادن ستاره خود به «سلزنيك» مطرح كرد. از اين رو «سلزنيك» بر آن شد تا از «گري كوپر» براي ايفاي نقش «رت باتلر» بهره بگيرد. «سلزنيك» بعدها در اين باره گفت: «هم «گيبل» و هم «كوپر» از چهره هاي شاخص زمان خود بودند. «كلارك» بسيار خوش لباس بود و هيبتي مردانه داشت و «گري» نماد يك آمريكايي واقعي بود
    «
    گري كوپر» اين پيشنهاد را رد كرد و در نهايت «سلزنيك» مجبور شد تا در مقابل ٥/١ ميليون دلار و نيمي از درآمد خالص فيلم «كلارك گيبل» را از متروگلدوين ماير قرض بگيرد. چنين توافقي برسر يك بازيگر در كل تاريخ سينما بي سابقه است.

     


    از قول «گري كوپر» درباره دليل رد كردن پيشنهاد «سلزنيك» چنين نقل شده است: « «بربادرفته» بزرگ ترين شكست تاريخ هاليوود خواهد بود. خوشحالم از اين كه به جاي من، دماغ كلارك گيبل به خاك ماليده خواهد شد
    فيلم «بربادرفته» با تمام مشكلات و موانع پيش روي خود ساخته شد و به خلاف پيش بيني «گري كوپر» نه تنها بزرگ ترين شكست تاريخ هاليوود نبود، بلكه به پرفروش ترين و محبوب ترين فيلم تاريخ سينما مبدل شد. با اين وصف نه تنها بيني «كلارك گيبل» -آن طور كه «گري كوپر» انتظار داشت- به خاك ماليده نشد، بلكه شگفتي آفريد. «گيبل» دهه ١٩٥٠ در مصاحبه اي گفت: «هر گاه تصور مي شود دوره افول من فرارسيده است، پخش مجدد فيلم «بربادرفته» مرا به لحاظ حرفه اي دوباره زنده مي كند.»سال ١٩٤٢ و در بحبوحه جنگ جهاني دوم «كلارك گيبل»، پس از مرگ همسر محبوبش «كارول لومبارد» به نيروي هوايي ارتش آمريكا پيوست.

     

    «كارول لومبارد»

     

     

    «گيبل» در سال هاي پاياني زندگي اش بسيار چاق شده بود. هنگام ساخت فيلم «بربادرفته»، گيبل ٨٦ كيلوگرم وزن داشت و با توجه به قد ١٨٥ سانتي متري خود از اندام بسيار متناسبي برخوردار بود. حال آن كه در سال هاي پاياني وزن او به ١٠٤ كيلوگرم رسيده بود. وي براي حضور در آخرين فيلمش -ناجورها- ١٦ كيلوگرم از وزن بدنش را كم كرد. استفاده مفرط از قرص هاي لاغري و استعمال شديد دخانيات (گيبل به مدت ٣٠ سال به طور متوسط روزانه ٣ پاكت سيگار مي كشيد) سلطان هاليوود را تسليم مرگ كرد. چهار ماه پس از مرگ وي، تنها پسرش «جان كلارك گيبل» به دنيا آمد.

     

     

    " پس از ازدواج با «كارول لومبارد»، كلارك گيبل به معناي واقعي خوشبختي را در زندگي مشترك تجربه كرد. مرگ ناگهاني «كارول لومبارد» در پي يك سانحه هوايي و در يك هواپيماي نظامي، كمر گيبل را شكست. به گفته يكي از دوستانش، كلارك هيچ گاه پس از مرگ «كارول لومبارد» احساس خوشبختي نكرد و در واقع شعله قلبش براي هميشه خاموش شد. جسد سلطان هاليوود به وصيت وي در كنار «لومبارد» دفن شد.
    " پس از اعلام خبر فوت گيبل، نيويورك تايمز نوشت: «سلطان هاليوود مرد. او همتايي نداشت و نخواهد داشت. لقب سلطان هاليوود نيز همراه او دفن شد...»

     

    + نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 9:53 AM  توسط klaris  |